درس دهم عربی نهم: امانت

درس دهم عربی نهم: امانت

qasem54 عربی نهم

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

 درس دهم عربی نهم: امانت

ترجمه تمرین:

حامِدٌ وَلَدٌ ذَکیّ وَ هوَ فِی الْخامِسَةَ عَشْرَةَ مِنَ الْعُمرِ. هوَ یَکتُبُ واجِباتِهِ الْمَدرَسیَّةَ مَساءً. یَنهَضُ صَباحاً

فِی السّاعَةِ السّادِسَةِ إِلّا رُبْعاً وَ بَعدَ الصَّلاةِ یَتَناوَلُ فَطورَەُ فِی السّاعَةِ السّادِسَةِ وَ النِّصفِ. فی یَومٍ

مِنَ الْأَیّامِ اشْتَرَی والِدُەُ حاسوباً لَهُ وَ سَمَحَ لَهُ بِالدُّخولِ فِی الْإِنتِرنِت فی أَوقاتِ الْفَراغِ. فَرِحَ حامِدٌ

بِهذِەِ الْهَدیَّةِ. بَعدَ مُدَّةٍ سافَرَ والِدُەُ وَ والِدَتُهُ لِمُهِمَّةٍ إِداریَّةٍ لِمُدَّةِ یَومَینِ. قالَ حامِدٌ لِأَبیهِ وَ أُمِّهِ:

«سَأَبْحَثُ بَحْثاً عِلمیّاً فِی الْإِنترنت.»

حامد پسری باهوش است و او در سن پانزده سالگی عمرش است. او تکالیف مدرسه‌اش را عصر

می‌نویسد. صبح ساعت یک ربع به شش بلند می‌شود. و بعد از نماز ساعت شش و نیم صبحانه می‌خورد.

در روزی از روزها پدرش برای او رایانه‌ای خرید و به او اجازه داد در اوقات فراغت وارد اینترنت شود. حامد

با این هدیه خوشحال شد. پس از مدتی پدر و مادرش برای یک مأموریت اداری به مدت دو روز سفر کردند.

حامد به پدرش گفت: یک تحقیق علمی در اینترنت جست‌و جو خواهم کرد.

جَلَسَ حامِدٌ خَلْفَ الْحاسوبِ وَ لَعِبَ ساعاتٍ کَثیرَةً وَ فِی الْیَومِ التّالی نَهَضَ فِی السّاعَةِ السّابِعَةِ إِلّا رُبعاً.

ما أَکَلَ الْفَطورَ وَ ما غَسَلَ وَجْهَهُ وَ خَرَجَ مِنَ الْبَیتِ وَ رَکِبَ حافِلَةَ الْمَدرَسَةِ.

حامد پشت رایانه نشست و ساعات زیادی بازی کرد و در روز بعد ساعت یک ربع به هفت بیدار شد.

صبحانه نخورد و صورتش را نشست. از خانه خارج شد و سوار اتوبوس مدرسه شد.

کانَ حامِدٌ یَشعُرُ بِالنَّومِ فِی الصَّفِّ. فَجْأَةً سَمِعَ صَوتَ الْمُعَلِّمِ: «أُریدُ مُشاهَدَةَ واجِباتِکُم.»

حامد در کلاس احساس خواب آلودگی می‌کرد. ناگهان صدای معلم را شنید: «می‌خواهم تکالیفتان را ببنیم.»

فَتَحَ حامِدٌ حَقیبَتَهُ وَ فَهِمَ بِأَنَّ الدَّفتَرَ لَیْسَ لَهُ بَلْ لِأُختِهِ. نَدِمَ حامِدٌ وَ قالَ فی نَفسِهِ یالَیتَنی کُنتُ مُنَظَّماً!

حامد کیفش را باز کرد و فهمید که همانا دفتر برای او نیست بلکه برای خواهرش است. حامد پشیمان

شد و با خودش گفت: ای کاش من منظم بودم

شاید دوست داشته باشید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × پنج =